قصه گوی خوب بچه های خوب هم رفت

من در شهر و محله خودم هم غریبم، همان طور که پدرم غریب بود، من مثل یک گیاه خود رو رشد کردم. وقتی هم که بمیرم کسی برایم ختم نخواهد گرفت. حتی دوستانی که پیشتر به من سر میزدند، دیگر به سراغم نمی آیند چون میترسند نگهداری و زحمات من به گردنشان بیافتد.
به رئیس جمهور گفتهام، به مسئولان دیگر هم گفتهام، تنها خواستهام این است که امکان انتقال مرا به آسایشگاه کهریزک فراهم کنند. این کار هیچ خرجی ندارد، فقط یک توصیه میخواهد. این تنها خواسته من است.
آقای خامنهای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتابهایت را خواندهام و برای فرزندانم هم خریدهام و برایشان خواندهام. چند دقیقهای درباره این کتابها صحبت کردند و احوالپرسی کردند. اما روزنامههای یزد این قسمت از حرفهای ایشان را حذف کردند.
رهبر معظم انقلاب به کتابهای من آبرو دادند و توفیق بسیار بزرگی بود تا در این جلسه در خدمت ایشان باشم. آیت الله خامنهای، مایه خیر و برکت و انسان بینظیر و فردی صاحب نظر هستند.
در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتابهایشان به من فحاشی میکردند. کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتابهایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد میگویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشته هایشان به من تهمت زدهاند هیچ وقت حلال نمیکنم.
وقتی پانزده سال پیش در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد دیگری چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.
غصه میخورم چرا من زندگی ندارم. غصه میخورم وقتی کسی میآید اینجا نمیتوانم آنطور که شایسته است از او پذیرایی کنم… دوست دارم آرامش داشته باشم و فقط مطالعه کنم تا این که بالاخره نوبتم شود!
و سرانجام نوبت مهدی آذر یزدی هم شد. روحش شاد …