صادق و نبی زاده هم زن گرفتند!!!
گفتم حیفه تو سال جدید پست ندم ،
اول سال نو همگی مبارک باشه و امید واردم سال خوبی داشته باشید
مثل اینکه همه م جلو زدند ، تو یه هفته ۲ تا خبر خوب شنیدم ، صادق و محمد جواد زن گرفتند
امید وارم که خوشبخت بشن ، خیلی خوشحال شدم .
بنویسم ؟
عصر جمعه هست
صبح که پا شدم ددیم سایت شرکت هک شده ، چرا ؟ نمیدونم احتمالا از برنامه نصب شده بر روی سایت بوده یه ساعت کار کردم روش شد مثل اول ، هکره صفحه اول زده برای سرگرمی هک کردم ….
بیحالم ، طیق معمول بی حوصله
تیکت های مشتریان زیاد شده ، سرور داره بک آپ میگریه ، مشتری داره زنگ میزنه جوابش رو بدم بیام بقیه اش رو بنویسم ….
عجب کار اعصاب خرد کنیه هست این کار هاستینگ ،، حیف که دوست دارم و گرنه ….
اصلا چی میخواستم بنویسم چی نوشتم ، همه کارام عقب افتاده ترم جدید شروع شده ان شالله آخرشه ترم قبل با این که این همه مشغله داشتم ولی درسایی رو پاس کردم که اصلا امید ندشاتم به جز یه درس ساده که میگفتم میشیم ۱۵ – ۱۶ نمره اش اومد داده بودم ۵ شوکه شدم یه هفته نو کما بود :d
احتمالا یکی از برگه هام رو گم کرده .
اه چه قدر همه چیز تکرایه ، حداقل قالب اینجا رو عوض کنم ، دامنه yazdboy هم داره منقضی میشه شاید این آخرین نوشته ام باشه دیگه حوصله نوشتنم ندارم شاید شد یه سایت تفریحی شاید هم کلا تموم شد مثل yazdboy.com یادش به خیر شروع کارم با اون بود
دلم میخواد یه سایت جدید بزنم که هیچ کی آدرسش رو نشداته باشه و هیچ کی ندونه برای منه تا راحت بنوبسم ، مثل دفتر خاطراتم
البته دفتر خاطره ای کلا ۵ تا صفحه بیشتر نداره بهترین ، شیرین ترین ، بدترین و تلخترین خاطرات زندگیم تو این ۵ صفحه هستند چه زندگیه :d
دیشب خونه صادق اینا بودیم جشن فارغ التحصیلیش ، خوش به حالش درسش هم تموم شد یادش به خیر چه خاطراتی داشتیم.
راستی ولنتاین هم مبارک باشه .
دیگه بسه هر چی نوشتم .
۸/۸/۸۸
سلام
گفتم امرزو رو حداقل یه پست بدم که یادگاری بمونه ، خیلی میخواستم تو این تاریخ ازداوج میکردم ولی خوب …..
عیدتون مبارک.
قصه گوی خوب بچه های خوب هم رفت

من در شهر و محله خودم هم غریبم، همان طور که پدرم غریب بود، من مثل یک گیاه خود رو رشد کردم. وقتی هم که بمیرم کسی برایم ختم نخواهد گرفت. حتی دوستانی که پیشتر به من سر میزدند، دیگر به سراغم نمی آیند چون میترسند نگهداری و زحمات من به گردنشان بیافتد.
به رئیس جمهور گفتهام، به مسئولان دیگر هم گفتهام، تنها خواستهام این است که امکان انتقال مرا به آسایشگاه کهریزک فراهم کنند. این کار هیچ خرجی ندارد، فقط یک توصیه میخواهد. این تنها خواسته من است.
آقای خامنهای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتابهایت را خواندهام و برای فرزندانم هم خریدهام و برایشان خواندهام. چند دقیقهای درباره این کتابها صحبت کردند و احوالپرسی کردند. اما روزنامههای یزد این قسمت از حرفهای ایشان را حذف کردند.
رهبر معظم انقلاب به کتابهای من آبرو دادند و توفیق بسیار بزرگی بود تا در این جلسه در خدمت ایشان باشم. آیت الله خامنهای، مایه خیر و برکت و انسان بینظیر و فردی صاحب نظر هستند.
در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتابهایشان به من فحاشی میکردند. کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتابهایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد میگویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشته هایشان به من تهمت زدهاند هیچ وقت حلال نمیکنم.
وقتی پانزده سال پیش در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد دیگری چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.
غصه میخورم چرا من زندگی ندارم. غصه میخورم وقتی کسی میآید اینجا نمیتوانم آنطور که شایسته است از او پذیرایی کنم… دوست دارم آرامش داشته باشم و فقط مطالعه کنم تا این که بالاخره نوبتم شود!
و سرانجام نوبت مهدی آذر یزدی هم شد. روحش شاد …